تبليغاتX
ღ.¸¸.•*مهتاب تک ستاره راه شب*•.¸¸.ღ
ღ.¸¸.•*مهتاب تک ستاره راه شب*•.¸¸.ღ

خوشبختی را دیروزبه حراج گذاشته اند،حیف که من زاده امروزم،خدایا،جهنمت فرداست،پس چرا امروز میسوزم!!؟؟

سلام
شاید این جریان برای خیلی ها پیش اومده باشه و حتماً خیلی از شماها مشابه این جریان رو شنید و خوندید ،
اما این جریان امروز من هستش ، آره  امیر اریا . . .
جریان از این قراره که امروز تو ماشین نشسته بودم با یکی از دوستام که یک بنده خدایی اومد نزدیک و گفت آقا قبض آبم اومده . . ، هنوز جمله اش تمام نشده بود که من پریدم وسط حرفش و گفتم من یک دهشاهی هم ندارم ، اون بنده خدا با خنده گفت نه بابا ، اجازه بده حرفم تمام شه ، گفت من سواد ندارم بدونم چقدر پول قبض آبم اومده ، گفت یکی بهم گفته 2100 تومن شده باورم نشده ، گفتم بیام از شما جوون عزیز بپرسم ، بازم خندید و گفت حالا بهم میگید یا نه ، اون لحظه از خودم خیلی بدم اومد ، خیلی . . .
با یک خنده تلخ گفتم پدر جان همون 2100 تومن درسته ./.
( تو رو خدا نذارید این حالی که امشب دارم ، تو زندگی هاتون بهتون دست بده )
خدا از سر تقصیرم بگذره ./.

نوشته شده در جمعه 1391/02/15ساعت 12:44 توسط امیر اریا| |

چیش زخم ....
دیروز بعد از مدتها با اینکه اصلا حالم خوب نبود فرصت کردم به منزل پدری برم . تا در حیاط رو باز کردم ، مادرم رو دیدم که مثل همیشه در پاشنه در به استقبال اومده ...بعد علیک سلام فوری گفت چرا حالت خرابه و فی الفور در مطبخ بساط زاغ دینشت ( سپند) رو بر پا کرد ... دست مشت کردش بطرف شونه هام اومد و بعد دور سرم چرخید : اسفند دونه دونه اسفند سی وسه دونه و پیس پیس پیس ..... و زیر لب اورادی که می خوند...گفتم : مادر جان من باقیشم بلند بلند بخون بشنوم چی میگی . قیافه ای حق بجانب گرفت و شمرده تر از همیشه گفت : اسفند دونه دونه ...اسفند سی وسه دونه پیس پیس پیس .... و باز هم همون آش و همون کاسه ....بالاخره تا امروز که پس از جستاری کوتاه شعر کامل را یافتم و بامید دور بودن تمام دوستان عزیزتر از جانم از چشم بد !!! به اشتراک میگذارم:

اسفند و اسفندونه
اسفند سی و سه دونه
قضا به دور
بلا به دور
به حقٌ این صاحب نور
- مرغ زمین
- مرغ هوا
- جنٌ و پری
- آدمیزاد
- همسایه دست راست
- همسایه دست چپ
- هنسایه روبرو
- همسایه پشت سر
- از خویش و قوم
- از بیگونه
- هركه از خونه بیرون رفته
- هركه تو خونه اومده
- هركه از دروازه بیرون رفته
- هركه از دروازه تو اومده
- شنبه زا
- یكشنبه زا
- دوشنبه زا
- سه شنبه زا
- چهارشنبه زا
- پنجشنبه زا
- جمعه زا
هر چشم ناپاكیه
بتركه چشم حسود
بتركه چشم بخیل
به حقٌ شاه مردان
درد و بلا بگردان
نوشته شده در جمعه 1391/02/01ساعت 16:42 توسط امیر اریا| |

سایه   سنگ  بر   آینه   خورشید   چرا ؟                    خودمانیم  ، بگو  این  همه  تردید   چرا ؟
نیست چون چشم مرا تاب دمى خیره شدن                    طعن و تردید به سرچشمه خورشید چرا ؟
طنز تلخى است به خود تهمت هستى بستن                   آن كه خندید چرا ؟ آن  كه  نخندید  چرا ؟
طالع  تیره ام  از  روز  ازل  روشن بود                      فال كولى  به  كفم  خط  خطا  دید چرا ؟
من كه  دریا  دریا  غرق  كف  دستم  بود                    حالیا حسرت یك قطره كه خشكید  چرا ؟
گفتم این عید  به  دیدار  خودم  هم  بروم                     دلم  از  دیدن  این  آینه  ترسید   چرا  ؟
آمدم  یك  دم  مهمان   دل   خود    باشم                      ناگهان سوگ شد این سور شب عید چرا؟

نوشته شده در چهارشنبه 1391/01/23ساعت 1:6 توسط امیر اریا| |

انسان‏، از نخستین ادوار زندگی اجتماعی، متوجه بازگشت و تكرار برخی از رویدادهای طبیعی، یعنی تكرار فصول شد. نیاز به محاسبه در دوران كشاورزی ، یعنی نیاز به دانستن زمان كاشت و برداشت، فصل بندی ها و تقویم دهقانی و زراعی را به وجود آورد. نخستین محاسبه فصل ها، بی گمان در همه جوامع با گردش ماه كه تغییر آن آسانتر دیده می شد صورت گرفت. و بالاخره در نتیجه نارسایی ها و ناهماهنگی هایی كه تقویم قمری، با تقویم دهقانی داشت، محاسبه و تنظیم تقویم بر اساس گردش خورشید صورت پذیرفت. سال در نزد ایرانیان از زمانی نسبتا كهن به چهار فصل سه ماهه تقسیم شده و همان طور كه ابوریحان بیرونی در آثارالباقیه آورده است آغاز سال ایرانی از زمان خلقت انسان ( یعنی ابتدای هزاره هفتم از تاریخ عالم) روز هرمز از ماه فروردین بود، وقتی كه آفتاب در نصف النهار ، در نقطه اعتدال ربیعی ، و طالع سرطان بود.

 پیدایش جشن نوروز 

جشن نوروز را به نخستین پادشاهان نسبت می دهند. شاعران و نویسندگان قرن چهارم و پنجم هجری چون فردوسی، عنصری، بیرونی، طبری و بسیاری دیگر كه منبع تاریخی و اسطوره ای آنان بی گمان ادبیات پیش از اسلام بوده ، نوروز را از زمان پادشاهی جمشید می دانند.

در خور یادآوری است كه جشن نوروز پیش از جمشید نیز برگزار می شده و ابوریحان نیز با آن كه جشن را به جمشید منسوب می كند یادآور می شود كه : «آن روز كه روز تازه ای بود جمشید عید گرفت؛ اگر چه پیش از آن هم نوروز بزرگ و معظم بود».

روایت های اسلامی درباره نوروز

آورده اند كه در زمان حضرت رسول (ص) در نوروز جامی سیمین كه پر از حلوا بود برای پیغمبر هدیه آوردند و آن حضرت پرسید كه این چیست؟ گفتند كه امروز نوروز است. پرسید كه نوروز چیست؟ گفتند عید بزرگ ایرانیان. فرمود: آری، در این روز بود كه خداوند عسكره را زنده كرد. پرسیدند عسكره چیست؟ فرمود عسكره هزاران مردمی بودند كه از ترس مرگ ترك دیار كرده و سر به بیابان نهادند و خداوند به آنان گفت بمیرید و مردند. سپس آنان را زنده كرد وابرها را فرمود كه به آنان ببارند از این روست كه پاشیدن آب در این روز رسم شده. سپس از آن حلوا تناول كرد و جام را میان اصحاب خود قسمت كرده و گفت كاش هر روزی بر ما نوروز بود.

و نیز حدیثی است از معلی بن خنیس كه گفت: روز نوروز بر حضرت جعفر بن محمد صادق در آمدم گفت آیا این روز را می شناسی؟ گفتم این روزی است كه ایرانیان آن را بزرگ می دارند و به یكدیگر هدیه می دهند. پس حضرت صادق گفت سوگند به خداوند كه این بزرگداشت نوروز به علت امری كهن است كه برایت بازگو می كنم تا آن را دریابی. پس گفت: ای معلی ، روز نوروز روزی است كه خداوند از بندگان خود پیمان گرفت كه او را بپرستند و او را شریك و انبازی نگیرند و به پیامبران و راهنمایان او بگروند. همان روزی است كه آفتاب در آن طلوع كرد و بادها وزیدن گرفت و زمین در آن شكوفا و درخشان شد. همان روزی است كه كشتی نوح در كوه آرام گرفت. همان روزی است كه پیامبر خدا، امیر المومنین علی (ع) را بر دوش خود گرفت تا بت های قریش را از كعبه به زیر افكند. چنان كه ابراهیم نیز این كار را كرد. همان روزی است كه خداوند به یاران خود فرمود تا با علی (ع) به عنوان امیر المومنین بیعت كنند. همان روزی است كه قائم آل محمد (ص) و اولیای امر در آن ظهور می كنند و همان روزی است كه قائم بر دجال پیروز می شود و او را در كنار كوفه بر دار می كشد و هیچ نوروزی نیست كه ما در آن متوقع گشایش و فرجی نباشیم، زیرا نوروز از روزهای ما و شیعیان ماست.

جشن نوروز

جشن نوروز دست كم یك یا دو هفته ادامه دارد. ابوریحان بیرونی مدت برگزاری جشن نوروز را پس از جمشید یك ماه می نویسد: « چون جم درگذشت پادشاهان همه روزهای این ماه را عید گرفتند. عیدها را شش بخش نمودند: 5 روز نخست را به پادشاهان اختصاص دادند، 5 روز دوم را به اشراف، 5 روز سوم را به خادمان و كاركنان پادشاهی، 5 روز چهارم را به ندیمان و درباریان ، 5 روز پنجم را به توده مردم و پنجه ششم را به برزگران. ولی برگزاری مراسم نوروزی امروز، دست كم از پنجه و «چهارشنبه آخر سال» آغاز می شود و در «سیزده بدر» پایان می پذیرد. ازآداب و رسوم كهن پیش از نوروز باید از پنجه، چهارشنبه سوری و خانه تكانی یاد كرد.

پنجه (خمسه مسترقه)

بنابر سالنمای كهن ایران هر یك از 12 ماه سال 30 روز است و پنج روز باقیمانده سال را پنجه، پنجك، یا خمسه مسترقه، گویند. این پنج روز را خمسه مسترقه نامند از آن جهت كه در هیچ یك از ماه ها حساب نمی شود. مراسم پنجه تا سال 1304 ، كه تقویم رسمی شش ماه اول سال را سی و یك روز قرارداد، برگزار می شد.

میر نوروزی

از جمله آیین های این جشن 5 روزه، كه در شمار روزهای سال و ماه و كار نبود، برای شوخی و سرگرمی حاكم و امیری انتخاب می كردند كه رفتار و دستورهایش خنده آور بود و در پایان جشن از ترس آزار مردمان فرار می كرد. ابوریحان از مردی بی ریش یاد می كند كه با جامه و آرایشی شگفت انگیز و خنده آور در نخستین روز بهار مردم را سرگرم می كرد و چیزی می گرفت. و هم اوست كه حافظ به عنوان « میرنوروزی» دوران حكومتش را « بیش از 5 روز» نمی داند.

از برگزاری رسم میر نوروزی، تا لااقل 70 سال پیش آگاهی داریم. بی گمان كسانی را كه در روزهای نخست فروردین، با لباس های قرمز رنگ و صورت سیاه شده در كوچه و گذر وخیابان می بینیم كه با دایره زدن و خواندن و رقصیدن مردم را سرگرم می كنند و پولی می گیرند بازمانده شوخی ها و سرگرمی های انتخاب «میر نوروزی» و «حاكم پنج روزه » است كه تنها در روزهای جشن نوروزی دیده می شوند و آنان در شعرهای خود می گویند: «حاجی فیروزه، عید نوروزه، سالی چند روزه».

نوشته شده در سه شنبه 1391/01/15ساعت 17:34 توسط امیر اریا| |

 این داستان واقعی است!

اون روز تو مدرسه خیلی درگیر مسائل مالی بودم. کم و کاست زندگیم

داشت دیوونه ام می کرد خانمم هم بنده خدا تا حدی تحمل داره خوب دبگه....

گفتم آخه خدایا مگه بدتر از اینم میشه؟ قسط های وام های عروسیم درآمد

 کم خونه ی استیجاری بدهی به این و اون حقوق کمتر از همه!!! فشار

زندگی داشت بد جوری فشارم می داد!!! تا اینکه اتفاق زیر واسم افتاد!

زنگ آخر مدرسه خورد و همه رفتن و مدرسه خالی شد!

وقتی داشتم در مدرسه رو می بستم یه جمله که روی یه ماشین در حال

دور شدن بود نظرم و جلب کرد و لی نتونستم واضح بخونمش!!!

سرم و تکون دادم و باز به فکر بدبختی هام افتادم!

فردا صبحش هم همینطور بودم تا اینکه زنگ تفریخ به صدا در آمد و

بچه ها در دسته های چند تایی از کلاس به سمت حیاط می آمدند.

 

چشمم به یکی از بچه ها افتاد که تنها بود. برای من که تازه

وارد  این مدرسه  شده بودم عجیب بود.

رفتم بهش گفتم چرا تنها ایستادی با کسی حرف نمی زنی؟

بدون اینکه جوابم رو بده با چشم های قشنگش یه

نگاه معصومانه به عمق چشمام کرد و رفت یه گوشه وایساد.

واسم خیلی عجیب بود که آخه چرا این بچه این جوریه؟

از یکی از همکار ها پرسیدم این بچه مشکلی داره؟

در حالتی که داشت چایی می خورد یکدفعه آب دهانشو فرو برد و گفت:

کی؟ پرپر؟

گفتم پس اسمش پرپره؟

خودش که هیچی نمی گفت خوب شد شما گفتی به علامت ناراحتی سری تکون داد

گفتم حالا نگفتی چرا اینجوریه؟

آهسته نگاهشو تو لیوان چاییش دوخت وگفت:

این بچه پدرش فوت شده مادرشم از داغ باباش جلوی چشمهای

بچه اش واز فشار زندگی دم در خونه شون خود سوزی کرده!!!!!

 

سی و سه بندم تکان خورد! نگاهم تو حیاط دنبالش می گشت!!!

پیداش که کردم داشت با یکی می خندید!

با خودم گفتم بچه ی کلاس اول دبستان که وقت راحتی و بازیگوشیشه

الان ... الان..... خدایا.....

 

همین جور با خودم درگیر بودم تا اینکه زنگ آخر به صدا در آمد و

دیدم  روی یکی از ماشینهایی که منتظر بچه ها هستند

جمله ی آشنایی نوشته. دقت که کردم یاد دیروز ظهر افتادم ....

 

روی ماشینه نوشته بود: بهزیستی تهران بزرگ!

به نقل از یکی دوستانم

نوشته شده در یکشنبه 1390/11/02ساعت 12:37 توسط امیر اریا| |

قبل از هر چیز برایت آرزو میکنم که عاشق شوی ،
و اگر هستی ، کسی هم به تو عشق بورزد ،
و اگر اینگونه نیست ، تنهاییت کوتاه باشد ،
و پس از تنهاییت ، نفرت از کسی نیابی.
آرزومندم که اینگونه پیش نیاید .......
اما اگر پیش آمد ، بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی.
برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی ،
از جمله دوستان بد و ناپایدار ........
برخی نادوست و برخی دوستدار ...........
که دست کم یکی در میانشان بی تردید مورد اعتمادت باشد .
و چون زندگی بدین گونه است ،
برایت آرزو مندم که دشمن نیز داشته باشی......
نه کم و نه زیاد ..... درست به اندازه ،
تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قراردهند ،
که دست کم یکی از آنها اعتراضش به حق باشد.....
تا که زیاده به خود غره نشوی .
و نیز آرزو مندم مفید فایده باشی ، نه خیلی غیر ضروری .....
تا در لحظات سخت ،
وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است،
همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرپا نگاه دارد .
همچنین برایت آرزومندم صبور باشی ،
نه با کسانی که اشتباهات کوچک میکنند ........
چون این کار ساده ای است ،
بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر میکنند .....
و با کاربرد درست صبوریت برای دیگران نمونه شوی.
و امیدوارم اگر جوان هستی ،
خیلی به تعجیل ، رسیده نشوی......
و اگر رسیده ای ، به جوان نمائی اصرار نورزی ،
و اگر پیری ،تسلیم نا امیدی نشوی...........
چرا که هر سنی خوشی و ناخوشی خودش را دارد و لازم است
بگذاریم در ما جریان یابد.
امیدوارم سگی را نوازش کنی ، به پرنده ای دانه بدهی و به آواز یک
سهره گوش کنی ، وقتی که آوای سحرگاهیش را سر میدهد.....
چراکه به این طریق ، احساس زیبایی خواهی یافت....
به رایگان......
امیدوارم که دانه ای هم بر خاک بفشانی .....
هر چند خرد بوده باشد .....
و با روییدنش همراه شوی ،
تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد.
به علاوه امیدوارم پول داشته باشی ، زیرا در عمل به آن نیازمندی.....
و سالی یکبار پولت را جلو رویت بگذاری و بگویی :
" این مال من است " ،
فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان ارباب دیگری است !
و در پایان ، اگر مرد باشی ،آرزومندم زن خوبی داشته باشی ....
و اگر زنی ، شوهر خوبی داشته باشی ،
که اگر فردا خسته باشید ، یا پس فردا شادمان ،
باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیآغازید ...
اگر همه اینها که گفتم برایت فراهم شد ،
دیگر چیزی ندارم برایت آرزو کنم ...

نوشته شده در پنجشنبه 1390/10/15ساعت 23:45 توسط امیر اریا| |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ

 فال حافظ - فروشگاه اينترنتي - قالب وبلاگ